دیروز که داشتم با آبجی صحبت می کردم باز جریان عشقمون تازه شد بهش گفتم من چیکار کنم فکرش یه لحظه هم از یادم بیرون نمیره.....برگشت گفت تو خودت کردی ::من؟؟؟؟؟؟؟گفت تو نباید اصرار میکردی. گفت خودت میدونستی که اون از خانواده ی مذهبی و خودش هم خیلی حساس به مسایل دوستیه پسر با دختراست .... منم که بهونه ای برای برگشتن عزیز دلم میگشتم به آبجی گفتم که از طرف من ازش عذر خواهی کنه و بهش بگه که من دوستش دارم و باز برگرده.....آخه من طاقت ندارم........آبجی هم گفت .......عزیز دلم برگشته و گفته که خودت میدونی که من 3 ساله چشمم دنبالته و به خاطرت 2 تا خواستگار هم رد کردم پس هنوزم دوستت دارم ....گفته من سه سال با یاد تو به هیچ کسی فکر نکردم پس این 4 سال واسم زمان زیادی نیست و منتظرت میمونم ....چون خیلی دوستت دارم...... من شرایط و خواسته هاموبه صورت یه نامه بهش دادم و ازش هم خواستم که اونم خواسته هاشو بگه........برگشته گفته مگه بچه شدی ...گفته من خواسته یا شرطی ندارم من خودتو میخوام ولی بدون که من 7 سال بهت صبر میکنم شاید این جواب خوبی برای خواسته هات و شرایط ات باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط ramin در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 9:59 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

از این که از وبلاگ بازدید کردید تشکر میکنیم
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY