تبليغاتX
سکوت

سکوت

ای شاهد دردوبلای روزوشب افزون ما

کارون درد آلوده و دلخسته و محزون ما

آخر چه می خواهد سکوت " از این دل مجنون ما

تا کی قدح برسرکشند " از اشک ما " ازخون ما

تا کی فرو ریزد ستم " باران نکبت بارغم

از آسمان بردگی " بردشت وبرهامون ما

تا کی تندبرپود ما " تار سیاه بندگی

تا کی خلدخار ستم " بر پای لخت زندگی


 

نوشته شده توسط ramin در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 19:50 موضوع | لینک ثابت


خدایا کمکم کن

دیروز که داشتم با آبجی صحبت می کردم باز جریان عشقمون تازه شد

بهش گفتم من چیکار کنم فکرش یه لحظه هم از یادم بیرون

نمیره.....برگشت گفت تو خودت کردی ::من؟؟؟؟؟؟؟گفت تو نباید اصرار

میکردی. گفت خودت میدونستی که اون از خانواده ی مذهبی و خودش هم

 خیلی حساس به مسایل دوستیه پسر با دختراست ....

منم که بهونه ای برای برگشتن عزیز دلم میگشتم به آبجی گفتم که از

طرف من ازش عذر خواهی کنه و بهش بگه که من دوستش دارم و باز

برگرده.....آخه من طاقت ندارم........آبجی هم گفت .......عزیز دلم برگشته و

 گفته که خودت میدونی که من 3 ساله چشمم دنبالته و به خاطرت 2 تا

خواستگار هم رد کردم پس هنوزم دوستت دارم ....گفته من سه سال با یاد

 تو به هیچ کسی فکر نکردم پس این 4 سال واسم زمان زیادی نیست و

منتظرت میمونم ....چون خیلی دوستت دارم......

من شرایط و خواسته هاموبه صورت یه نامه بهش دادم و ازش هم خواستم

 که اونم خواسته هاشو بگه........برگشته گفته مگه بچه شدی ...گفته من

خواسته یا شرطی ندارم من خودتو میخوام ولی بدون که من 7 سال بهت

 صبر میکنم شاید این جواب خوبی برای خواسته هات و شرایط ات

باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط ramin در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 9:59 موضوع | لینک ثابت


رفت

بعد آپ پایین این آپ واسم خیییییییییییییییییییلی سخته!!!!!!

ازهمون خانومی که دوستش داشتم و دوستم داشت یه در خواست کردم که این درخواست باعث شد که عشق تازه شروع شده تموم بشه !!!

دو سه روز پیش ازآبجی خواستم که بهش بگه که من می خوام کمی باهم حرف بزنیم ((فقط تلفنی)) کمی درباره ی زندگیمون" خواسته هامون "انتظاراتمون از همدیگر و....حرف بزنیم

گفت::نه

گفتم چرا؟؟؟؟؟؟؟

گفت:: من نمیخوام

گفتم چهار سال باید به پای هم بنشینیم ....انتظار کمی نیست ....ما اگه از الان از اخلاق و خواسته ها و.... همدیگر باخبر نباشیم این انتظارمون به باد میره .همه چی دوس داشتن نیست

برگشت بهم گفت ::نه

دوسه باردیگه ازش خواستم که درباره ی آیندمون کمی صحبت کنیم؟؟؟؟؟؟؟

گفت نه

برگشت گفت تو خیلی بی انصافی

گفتم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت مگه قبلا که صدای منو نشنیده بودی دوستم نداشتی؟؟

گفتم بخدا دوستت داشتم و دوستت دارم و خواهم داشت ولی اینا دلیل نمیشه که ما درباره ی زندگیمون صحبت نکنیم

ساده بگم

تموم شد .......تموم شد.........تموم شد .........ازم خدا حافظی کرد ..........به همین راحتی

*****این پرسش و پاسخ ها توسط آبجی رد و بدل میشد********


 

نوشته شده توسط ramin در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 20:15 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting