ای شاهد دردوبلای روزوشب افزون ما
کارون درد آلوده و دلخسته و محزون ما
آخر چه می خواهد سکوت " از این دل مجنون ما
تا کی قدح برسرکشند " از اشک ما " ازخون ما
تا کی فرو ریزد ستم " باران نکبت بارغم
از آسمان بردگی " بردشت وبرهامون ما
تا کی تندبرپود ما " تار سیاه بندگی
تا کی خلدخار ستم " بر پای لخت زندگی![]()
دیروز که داشتم با آبجی صحبت می کردم باز جریان عشقمون تازه شد
بهش گفتم من چیکار کنم فکرش یه لحظه هم از یادم بیرون
نمیره.....برگشت گفت تو خودت کردی ::من؟؟؟؟؟؟؟گفت تو نباید اصرار
میکردی. گفت خودت میدونستی که اون از خانواده ی مذهبی و خودش هم
خیلی حساس به مسایل دوستیه پسر با دختراست ....
منم که بهونه ای برای برگشتن عزیز دلم میگشتم به آبجی گفتم که از
طرف من ازش عذر خواهی کنه و بهش بگه که من دوستش دارم و باز
برگرده.....آخه من طاقت ندارم........آبجی هم گفت .......عزیز دلم برگشته و
گفته که خودت میدونی که من 3 ساله چشمم دنبالته و به خاطرت 2 تا
خواستگار هم رد کردم پس هنوزم دوستت دارم ....گفته من سه سال با یاد
تو به هیچ کسی فکر نکردم پس این 4 سال واسم زمان زیادی نیست و
منتظرت میمونم ....چون خیلی دوستت دارم......
من شرایط و خواسته هاموبه صورت یه نامه بهش دادم و ازش هم خواستم
که اونم خواسته هاشو بگه........برگشته گفته مگه بچه شدی ...گفته من
خواسته یا شرطی ندارم من خودتو میخوام ولی بدون که من 7 سال بهت
صبر میکنم شاید این جواب خوبی برای خواسته هات و شرایط ات
باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد آپ پایین این آپ واسم خیییییییییییییییییییلی سخته!!!!!!
ازهمون خانومی که دوستش داشتم و دوستم داشت یه در خواست کردم که این درخواست باعث شد که عشق تازه شروع شده تموم بشه !!!
دو سه روز پیش ازآبجی خواستم که بهش بگه که من می خوام کمی باهم حرف بزنیم ((فقط تلفنی)) کمی درباره ی زندگیمون" خواسته هامون "انتظاراتمون از همدیگر و....حرف بزنیم
گفت::نه
گفتم چرا؟؟؟؟؟؟؟
گفت:: من نمیخوام
گفتم چهار سال باید به پای هم بنشینیم ....انتظار کمی نیست ....ما اگه از الان از اخلاق و خواسته ها و.... همدیگر باخبر نباشیم این انتظارمون به باد میره .همه چی دوس داشتن نیست
برگشت بهم گفت ::نه
دوسه باردیگه ازش خواستم که درباره ی آیندمون کمی صحبت کنیم؟؟؟؟؟؟؟
گفت نه
برگشت گفت تو خیلی بی انصافی
گفتم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفت مگه قبلا که صدای منو نشنیده بودی دوستم نداشتی؟؟
گفتم بخدا دوستت داشتم و دوستت دارم و خواهم داشت ولی اینا دلیل نمیشه که ما درباره ی زندگیمون صحبت نکنیم
ساده بگم
تموم شد .......تموم شد.........تموم شد .........ازم خدا حافظی کرد ..........به همین راحتی
*****این پرسش و پاسخ ها توسط آبجی رد و بدل میشد********![]()
دو سال پیش تصادفی با خانومی آشنا شدم یعنی اون ازم خواست که آشنا بشیم بعد دوبار صحبت کردن اون دیگه غیب اش زد هر چی به خونشون زنگ زدم که از حالش جویا بشم نمی شد آبجیش گوشی رو ور میداشت نگرانش شده بودم...بعد چند روز که من با پسر داییه این خانوم صحبت می کردم بهم گفت که میدونم با دختر عمه ی من ارتباط داری من خیلی ناراحت شدم آخه این آقا پسر دوست صمیمیه منه .بعدا فهمیدم که اون خانوم گفته باز زنگام به خونه ی اون خانوم شروع شد ...ولی در این میان شماره ی من به عنوان مزاحم تلفنی در میاد یعنی باباش خط رو به کنترل گذاشته بود" باباهه میخواست بیاد و به بابام بگه ولی دختره نمیذاره...بعد دوسه روز دختره زنگ میزنه و هرچی از دهن اش در میاد بهم میگه و میگه که من به پسر داییش گفتم در حالی که خودش گفته بود...و واسه همیشه خداحافظی میکنه....
9 ماه بعد
تو پارک دانشگاه نشسته بودم زنگ زد کمی در مورد گذشته حرف زدیم و گناه خودش رو به گردن گرفت .بعد من گفتم که نمی خوام باهات ارتباط داشته باشم آخه من قصد دوست شدن و ازدواج باهات رو ندارم...برگشت گفت من به خاطر دوس داشتن و از این چیزا واست زنگ نزدم میخوام باهم ارتباط معمولی داشته باشم مثل خواهر و برادر...حالا این خانوم شد آبجیه من....بعد چند ماه درد دل و هم صحبتی آخرای فروردین امسال گفت می خوام تمومش کنم ولی یه سوالی ازت دارم اونم اینه که:::تو کسی رو دوس نداری؟؟؟؟؟
به شوخی گفتم تو رو ...ناراحت شد...بعد اسم دختری که دوس داشتم رو بهش گفتم...گفت میخوای باهاش صحبت کنم ...گفتم نه .چون اون دختر خیلی معصوم و مومن وزیبا ولی 14 ساله بود نمی خواستم وارد زندگیش بشم چون میدونستم اون منو نمیشناسه و حتما دوستم نداره...خداحافظی کردیم
چند روز پیش واسم پیام اومد ....متن پیام تو تصویر پایین هست....بخونید........این عکسیه که از متن پیام گرفتم
پیام از طرف آبجی اومده بود منظورش رو نفهمیدم ولی با ردوبدل دوسه تا پیام فهمیدم ...هیچی :خانومی که دوس داشتم میاد با آبجی صحبت میکنه و آبجی چون میدونست من اونو دوس دارم یه سوالی ازش میپرسه ..میگه:::تو کسی رو دوس نداری؟؟؟؟؟؟؟؟
خانومه بر میگرده اسم منو میگه آبجی هم زود میپره تو حرفش و میگه رامین هم میگه تو رو دوس داره ولی میگه من تا چهار سال ازدواج نمیکنم تا درسم تموم و خدمتم هم تموم بشه...خانومه برمیگرده با خوشحالی میگه من واسه اون 4 سال که هیچ 100سال صبر میکنم..... خب حالا ما عاشق سینه چاک همدیگریم ..........البته با تشکر از آبجی جونم
****بدلیل مشاهده ی پیاپی دوستان نزدیک و فامیلام از وبم اسم این خانوما رو نمیگم***
زآستان دوستان مطر و دودر هر جا غریبم!![]()
غیر طعن و لعن مردم نیست ای مادر نصیبم![]()
زیورم" پشت خمیده " گونه های گود"زیبم!![]()
ناله های محزون حبیبم "لخته های خون طبیبم![]()
کشته شد" تاریک شد"نابود شد" روز جوانم![]()
ناله شد "افسوس شد"فریادهایم...سوزجانم![]()
بنابه دلایلی وبلاگم حذف شده بود ولی برگشتم
از دوستانی که اسمشون از وبم پاک شده
عذر خواهی میکنم![]()